تبليغاتX
اردی بهشت

اردی بهشت

زینب مقصودی

درود به همه ی دوستانی که برای شعرهام کامنت گذاشتن،اما خواهشاً نقد کنید،بی رحمانه نقد کنید که شدیداً محتاجم به نقد شما دوستان خوبم. منتظرم

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت20:6توسط زینب مقصودی | |

از چشمهات که

                   زاده شدم

دم غروب چهارشنبه

ساقط

سقوط 

سقط شدم

               از دستهات

همان روز که دختر همسایه بالغ شد

من یائسه

بالاخره آبسه کرده بود

دندانی

که خیلی پیش از اینها

باید میکشیدمش

می کندمش

چال میکردمش

لای جرز دیوار

یا لب ٍ طاقچه

لب ٍلبهات

هنوز خاطرت را می ....

کاش بعداً کرگدن متولد شوم

پوست کلفت

کلفت

.

.

.

کلافه ام

کلاف سر در گمم

کنف شده ام 

کیفم کوک نیست 

از چشمهات

                که زاده شدم

....

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت12:18توسط زینب مقصودی | |


                   

اینقدر دست دست نکن

همین طوری هم

که به پایت نمی رسم

کاش هشت پا بودم

با کراوات جلبکی ات

که ست می کنی            با چشمهات

اشتباه می گرفتی ام

می گرفتی ام

             بگیر

لبی

دستی

سیگاری

بگیران و تا تهش دود کن

سیر ببینمت

شاید

ببوسی ام

اینقدر دست دست نکن

دستپاچه می شوم

دمپایی می شوم

هر چه دم دست باشد 

                                 می شوم

خنده دار میشوم

نگذار

به این جاها بکشد


+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت11:17توسط زینب مقصودی | |


اعتراف میکنم

انگار همین دیروز بود

روسری ِ سبزم را پوشیدم

دستم میلرزید

                 دلم نه

برای آخرین بار بوسیدمش

دستهاش که حلقه شد

تاب نیاوردم

دوباره بوسیدمش

می دانستم

بعضی وقتها حس ششمم خوب کار میکند

مترو جای سوزن انداختن نداشت

توپخانه

         منفجر شده بود

پوتین ها به صف

مجسمه ی وسط میدان میخندید

زنی خودش را اسکارلت می خواند و

آن کلیپ معروف را بلوتوث میکرد

مردی روی شانه هاش مار در آمده بود

نگاهم که کرد

مارهاش دور مچم پیچیدند

ساعت حوالی 6 بود

مادرم حتماً ذکرش تمام شده 

 تسبیحش را پشت در آویخته بود

...

اعتراف میکنم

بیزارم

از صدایت

از اسم مستعارت

و هر چه که به تو مربوط میشود

ماه هاست روزانه میمیرم

و پنج شنبه ها

همین جا روبه رویت

با سطل آبی بیدار میشوم

راستی گیره بکست

به خنده هات می آید

و به صورتم

اعتراف کن

هنوز هم زیبا هستم

و میدانی

دوباره سبز خواهم شد

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت16:52توسط زینب مقصودی | |

شاید باورت نشود

دیروز خودم را حلق آویز کردم

امروز

     مرده تر متولد شدم

و خسته تر

به رنگ ها پناهنده ام

به نت ها

به پنجره

و ابرهایی که سیاه می بارند

و اشکهام که...

گوش کن

انگار کسی سوت میزند

و مورچه ها روی دستم

پاهام و

صورتم راه می روند

با شاخکهاشان لب می گیرند

و تمام وجودم مور مور می شود

شاید باورت نشود

سالهاست[...]ام


+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت22:57توسط زینب مقصودی | |

این روزها

          که مرد پیدا نمیشود

مردانه حرف بزن

مردانه راه برو

مردانه عشق بورز

شاید بعضی ها شفاعتت کنند و

کرکره ی مغازه ها

برایت بالا روند

برای شروع

دستی تکان بده

و کمی

مردانه لبخند بزن

خواستی

شبی ستاره هام را قرضت میدهم



+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت22:46توسط زینب مقصودی | |

به چشم های من نگاه کن

به خوابگردی می مانم

                           که نیمه شب

خنده هات را قدم بزنم    ؟

ولبهات را      ؟

نه خیر آقا

به بوسه ای دعوتم کن

تا دیر نشده

به روزنه ای

به خیابانی

              که به ققنوس ختم شود

وهیچ کس نتواند

محکوم کند

روزهایم را

شعرها

وگهگاه نگاهم را

به دستهایم برگرد

                      اگر میشود

به شعرهام و نگاهم

وهیچ وقت نرو   

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت16:33توسط زینب مقصودی | |

سلام 

چندتا از شعرای سال 87 و88 رو دیروز لای یکی از جزوه های دانشکاه پیدا کردم،چند ماهی میشد دنبالشون میگشتم.مثل اینکه شعرام یکی یکی داره بختشون باز میشه.

شعر اول

به چهارم مهرماه فکر میکنم

و ثانیه های عجول

به رفتنش

و خوابهایی که زود تعبیر شدند

به پیامبری که همین روزها

ظهور کرده 

هیچ چیز عوض نشده

جز چشمهات

که ناشکیب ترند

وشعرهام

که مدام کلمه کم می آورند

هنوز بعضی ها کاپوچینو میل میکنند

و دختر همسایه که عاشق

وآسمان

که همیشه همین رنگ

شاید با یک گل هم بهار بشود

آهای قاضی القضات

شکایت این روزهای مرده را کجا ببرم؟؟



شعر دوم

وسالهاست

حوالی این کوچه ها

پر......سه  می زنم

تو را 

که روز اول دیماه

دیدمت

و شک ندارم

همان روز عاشقم بودی

ستاره های چشمهات

که دروغ نمیگفت!

خیال کم آورده ام

برای بافتن

وشور

برای سرودن

این روزها عجیب....

برایم از آفریقا صحرا بیاور

                              کمانگیر قصه های دور

برای دیدنم

بیا به خوابهای رنگی ام

به تنهایی ام



شعر سوم

از کلمات فیلسوفانه

بیزارم

بدجور اسکیزوفرنی گرفته ام

جزام هم که داشتم

                        -خودت گفتی-

فقط مانده آنفولانزای خوکی

ببخشید آفای دکتر

آنفولانزای نوعA

که بگیرم و کلکسیونم تکمیل شود

با این وجود

از خودم خوشم می آید

همین دیروز

چاله های صورتم را

پٍٍرِ پولک کردم

و گونه هام را گل انداختم

پله های مترو را که بالا آمدم

خوشکل بودم

باور دارم

زندگی شاید همین زگیل هایی ست که

هر چه می سوزانمشان

دوباره در می آیند



شعر چهارم

تنهایی

چیز وحشتناکی ست

و هر چه جز این

                    دروغ است

از این کلاغها گرفته

تا این میز

این لباسها

پنجره

ادکلن

وتابلوهایم

اگر تو نباشی

...

اگر هم باشی فرقی نمی کند

تنهایی با من متولد شده

و دفن میشود

زندگی چیز وحشتناکی ست

همه میدانیم

و زاده میشویم

می زائیم

مثل گاوها

که تمام عمرشان تایید می کنند

و قناری ها

که گهگاه عاشق میشوند

به هر حال

کاری نمی توان کرد.




+نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت16:19توسط زینب مقصودی | |

به خوابهای من بیا

نکند خنده هات 

                  محو شود

می شود؟

کنار بچگی ام

بنشینی

خیال ببافی

و گاهی خالی

به روزهای با تو فکر میکنم

در این شبانه های خلوت و خاموش

واینکه 

می شنوی

و دوستم داری

هنوز.


سه سال از رفتنش میگذره و هنوز باورش برام سخته که اون با همه ی آرزوهاش،دیگه نیست.

+نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت17:6توسط زینب مقصودی | |

درود

با یه شعر قدیمی شروع میکنم:

تعبیر خواب دیشبم بود

دیدمت

ابر که از لبهایم

آسمان میبارید و

اگر شانه هات به من میرسید...

از من گذشته

م ی گ ذ ر د

اینقدر بهانه نیاور

بوی گیج هم آغوشی

از صدات

و لرزش دستهات

انکار میکنی؟

این شعر رو سال 82 وقتی ترم 2 بودم نوشتم. از اون موقع تا امشب که تصمیم گرفتم شعرامو تو وبلاگم بنویسم ،شعرای زیادی گفتم اما هیچ جایی شعرامو منتشر نکردم ، از اینکه دوباره شنیده بشم حس خوبی دارم.

لطفا نظرتونو راجع به شعرم بنویسید.بر میگردم




+نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت2:33توسط زینب مقصودی | |